شنبه 30 خرداد
شنبه 3:30 سوار تاکسی شدم به سمت آزادی. دو طرف میدان گارد ویژه با تعداد زیادی آماده باش بود. بوی خشونت به مشام می رسید و فهمیدم امروز روز پر خطری است. تاکسی تا سر نواب توانست برود از آنجا به بعد راه را بسته بودند. سر هر چهاراه یک دسته گارد ضد شورش حضور داشت از لباس سیاههای سپاه تا لباس لجنیهای نیروی انتظامی. کاملا روشن بود که روز سختی در پیش است. با این وجود مردم دسته دسته حتی با کودکانشان آمده بودند! سر راه زن مسنی را دیدم که با نیروهای گارد بحث می کرد و می گفت انگار نمی دانید ما دشمن نسیتیم ما ایرانی هستیم!
جمعیت به سمت آزادی در حرکت بود. من تصمیم گرفتم به سمت فلسطین که خانه دوستم است حرکت کنم. اما وقتی رسیدم میدان انقلاب فهمیدم این کار خطرناک تر است و بهتر است با خیل جمعیت حرکت کنم. دانستم که در دام افتاده ایم! البته در مسلخی که مردم خود با آگاهی در آن گام می گذاردند. آن جمعیت برای قربانی شدن آمده بود!
کدامین نغمه می خواند؟ کدام آهنگ! آیا می تواند ساخت؟ طنین گامهایی را که سوی مرگ و نیستی جانانه می رفتند!! طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند!!!
سر جمالزاده جمعیت به عقب موج زد و مرد و زن بود که از نرده های خط اکسپرس می پرید. من هم پریدم. چند نفر را دیدم که خون از سرشان می آمد و آنطرف تر زنی که از پا افتاده بود و نمی توانست حرکت کند. بوی دود و گاز اشک آور در فضا پیچیده بود و یک گروهان از گاردیهای سپاه مسیر حرکت به سمت آزادی را بسته بودند و با زدن باتون به سپرهایشان به سمت انقلاب پیش روی می کردند. وقتی با تون به سپر می زنند یعنی اعلان حمله و مردم با این صدا شرطی شده اند و متشنج می شوند.
جمعیت موج زد و برخی به سمت پایین میدان انقلاب و برخی به سمت بالای میدان انقلاب فرار کردند. در فرعی ها مردم راه بند درست کردند و با پرتاب سنگ دفاع می کردند. از تاکسی که می آمدم تفنگهای تک لول مثل وینچستر دست بعضی از گاردیها دیدم. می دانستم هوا پس است. گروهان موتورسواریهای گارد به سمتمان یورش آورد وسط خیابان یک موتورسوار دیدم که بهم اشاره کرد و گفت به پر بالا. ترکش سوار شدم. چشمش راستش ورم کرده بود و سرخ شده بود. کفت بی شرفها اسپری بهم پاشیدن. از فرعیهای پایین آزادی به سمت میدان آزادی حرکت می کردیم. سر چهار راهها سرمان را می دزدیدم که سنگ نخوریم. بسیجیها را هم مسلح کرده بودند و سر چهارراههای فرعی گماشته بودند. صدای شلیک تیر به گوش می رسید.
شب بغض مردم دوباره ترکید. شاید این آتش خاموش شود شاید سیاوش را این بار هم گردن بزنند! اما با رویش ناگزیر جوانه چه می توان کرد!!!؟
می خواهم بگریم می خواهم بغض همه سالهای برباد رفته را گریه کنم! اشکهایمان قطره قطره سرریز می شود، آبشاری خواهد شد تا در رنگین کمانش عاشقانه باز گردیم.
فردا که مردیم
اشکمان سیلابی می شود فردا
تا بگسلد از ما این زنگار سیاه
نفرتم اشتیاقی می شود
نه برای کشتن که برای کاشتن
تا جوانه زند امید فردای سبزمان
فردای ما
جوانه سبز خواهد رست
درختی خواهد شد تنومند!
که در هر رگش خون ما جاریست
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید!!!؟
از دل سیاه خاک دانه ایی کوچک جوانه می زند! شانس درخت شدن او چقدر است!؟
ساعت نزدیک است به پنج عصر! انبوهی مردم به هم پیوسته است و در سکوتی پر خروش به سوی هوای تازه راه می پوید! دستها به نشانه پیروزی بالاست. جمعیت کند و مطمئن راه می پوید و تو را در خود آمیخته و اندامی از اندامها می کند!
از ایستگاه توپخانه تا خروجی را در نیم ساعت طی می کنیم. بیرون، گسل بهم پیوسته مردم در حرکت است. از ایستگاه بیرون می آییم. پسرکی سرود ای ایران را با آکاردئون می زند و مردم به خواهرش پول می دهند. به سمت میدان می پیچیم. لحظه به لحظه جمعیت چگالتر می شود. در هر متر مربعی 5 نفر است. حرکت به اختیار نیست. همگی پارچه سیاه و روبان سبز به مچ دارند. هرکس حرف دلش را روی کاغذ نوشته است و روی دست بلند کرده است. دختری نوشته است:
شور منم، نور منم، عاشق رنجور منم!
زور تویی، کور تویی، هاله بی نور تویی!
دلبر بی باک منم، مالک این خاک منم!
پسری نوشته است:
ما خس و خاشک نیستیم ما ملت ایرانیم!
به کندی به میدان توپخانه می رسیم با یک حساب سر انگشتی شمار جمعیت را تا پانصد هزار نفر تخمین زدم
موسوی در ماشینی ظاهر شد و جمعیت به هیجان آمد. سکوت را شکست و شعار سرداد "زندانی سیاسی آزاد باید گردد" ، "میرحسین یا حسین"، "برادر شهیدم رای تو پس می گیرم"
اما شانس درخت شدن یک جوانه چقدر است!!؟ شاید شانسی نزدیک به صفر!! اما فراموش نکن با رویش ناگزیر جوانه چه می توان کرد!!!؟
چون کوه نشستیم ما با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزیم!!
توپخانه 28 خرداد 88
امروز توپخانه بودم و ازدحام جمعیت مارا با خود برد! مردم به جای شعار روی کاغذ حرف دلشان را نوشته بودند. کنار مترو دختر و پسرکی با موزیک ای ایران ... گدایی می کردند. دست نوشته ها روی دست مردم می چرخید! اما آیا این حضور تدوام خواهد داشت!؟ به هزار و یک دلیل نه!!! یک دست نوشته اول چشمم را دزدید و بعد دلم را:
"با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید!؟"
اصفهان 25 خرداد
بعداز ظهر با دوتا از همکاران تصمیم گرفتیم برای شرکت در راهپیمایی به میدان انقلاب برویم. در کارخانه ایی که کار می کنم. بخشی طرفدار موسوی بودند و بخشی طرفدار احمدی نژاد و تعداد کمتری رضایی و نهایتا کروبی. خیلی از کارگران خط تولید طرفدار احمدی نژاد بودند و دلیلشان هم این بود که احمدی نژاد نترس است و پته دزدای بیت المال را رو کرده است و اینکه نترس است و بر علیه هاشمی افشاگری کرده است. دلیل دیگری هم که می آوردند این است که طرفدارای موسوی می خواهند فاصله بین دختر و پسر را از بین ببرند اینکه بی بندباری را می خواهند رواج بدهند اینکه دخترا پررو شدند وسط خیابان می رقصند!
به سی و سه پل که رسیدیم جمعیت شعار مرگ بر دیکتاتور می داد. عده ایی که در سی و سه پل جمع شده بود بیش از هزار نفر بود ولی از همان اول گارد ویژه و بسیج با وحشیگری به مردم حمله می کرد و گاز اشک آور شلیک می کرد. یک لباس شخصی کپسول گاز اشک آور را مثل سم پاشی کردن روی مردم در حال گذر می پاشید. آرام از رویه سی و سه پل به سمت دروازه شیراز راه افتادیم یکی از همکارامون که دختر است دنبال دوستاش بود و ما هم همراهش بودیم و در این گیر و بیر به دنبال دختر دیگری بودیم که تنها مانده بود و می ترسید. نزدیک انتهای پل می شدیم که گارد ویژه و بسیج با روشن کردن چراغ موتورهایشان وحشیانه به سمت ما می راندند و هرکس سر را پیدا می کردند با باتون میزدند.
از کنار پل پریدیم اما از دو طرف محاصره شده بودیم. مجبور شدیم همانجا بین مورتهای کنار پارک بشینیم. از بالا محکم با باتون زدند به سرم. یک لحظه گیج شدم و نگران همکارم شدم. دیدم او را نزده اند. او خود را از روی مورتها به آن طرف پرت کرده بود هنوز هم سرم درد می کند.
احساس کردم وضع خطرناک است و برای همکارمان که از شاهین شهر آمده است و دختر است احساس مسئولیت می کردم. بعد از مشورت تصمیم گرفتیم که به دوست تنها مانده اش زنگ بزند و بگوید برود خانه! ماهم همکارمان را تا اتوبوسهای شاهین شهر همراهی کردیم.
برگشتنی مجبور بودیم از مرکز شورش عبور کنیم. نیروی انتظامی بسیجی ها را با چوب و کلا کاسکت مجهز می کرد! به چشم خودم دیدم که بسیجیه شیشه های یک بانک را می شکند. در چهار باغ اول و آخرش کیوسک نیروی انتظامی در آتش می سوخت. گاز اشک آور در سطح شهر چشمها را می سوزاند. از وسط بسیج و گارد ویزه گذشتیم و به محلی رسیدیم که نمی دانستیم جبهه بین مردم و گارد ویژه وبسیج است. پاسبانی جلویمان را گرفت و گفت از اینجا نروید ما هم گفتیم "انگار حالیت نیست داش! اونجا خونمه!!" بعدا فهمیدیم که از وسط میدان جنگ داریم عبور می کنیم. در عمرم هیگاه اینقدر مسموم از گاز اشک آور نشده ام! اولش به شدت چشمانمان می سوخت سریع یک سیگار روشن کردم هنوز یک پک نزده بودم که متوجه خانمی شدم که در حال استفراغ بود. سیگار را به او دادم و درصورتش دود فوت کردم. نفسمان گرفت حرف نمی توانستیم بزنیم. دوستم به حال تهوع افتاد نمی توانست راه برود و ایستاد داشتیم خفه می شدیم . چشمانم را بستم و یقه پیرهن دوستم را چسبیدم و اورا کشیدم به سختی فریاد زدم نه ایست! نه ایست! آن چند دقیقه به اندازه ساعتها کش پیدا کرده بود! بالاخره از میدان جنگ خارج شدیم. مردم سر چهاراه نظر سنگر بسته بودند و به سمت آنطرف سنگ پرتاب می کردند. وسط خیابان را با الوار ساختمانهای نیمه ساخته اطراف پر کرده بودند. مردم شعار می دادند. از آنها رد شدیم و یواش یواش نفسمان چاق شد. بالاتر پلیس بود ولی گارد ضد شورش وبسیجیها نفوذ نکرده بودند. در کنار خیابان مردم با خانواده شان آمده بودند و خندان بودند!
رسیدیم در خانه مان دیدیم خانمی ایستاده و در حال چانه زدن با همسایه است و همسایه مشغول تعویض قفلی بود که گاردیها شکانده بودند. زنه معترض بود که چرا به فراریها پناه داده ایم تا گارد شیشه ماشین اورا بشکند! و انگار مارا مقصر می دید ما که آمده بودیم آبی به سر و صورتمان بزنیم. گفتیم چشم اگر دیدیم کسی در کوچه جلوی چشممان می میر به خاطر شما کمک نمی کنیم. غرولند کرد و رفت!
شب باز جنگ و گریز بود خبر رسید تهران بیش از دوملیون راهپیمایی کرده اند. متاسفانه امروز ردایو گفت 7 نفر کشته شده اند اما شایعه شده که 25 نفر!
بزک نمیر یا بزک بمیر!
در ذهن داشتم پس از پیروزی موسوی مطلبی بنویسم با تیتر "بزک نمیر بهار میاد...کمبوزه با خیار میاد" اما انگار بهتر است این تیتر را عوض کنم به "بزک بمیر چونکه بهار نمیاد!!!" به هر حال آخر قصه این بزی بیچاره نفله شدنه حالا چه دلشو خوش کنیم که بزک نمیر بهار میاد یا خلاص دلخوش کنکی به بزی بیچاره ندیم و بگیم چشت کور دندت نرم بزی جون، بیا خیال تو بیهوده هدر نده! خشکه ساله و حالا حالا ها از بهار خبری نیست!
هوای این خونه بزی جون هوای موندن نیست! از بس تو این خشکه سالها پلکیدم که پاک شدم یک بیابان برهوت! دریغ از یک بارون که بزنه خاک و از ما بتکونه و بشوره! افسوس آن رگبار پریشبی هم توفیر نکرد بزی جون! آخ اگه بارون بزنه ، آخ اگه بارون بزنه ، بزی جون!
آره بزی جون بهتره بز بودنت را فراموش کنی اصلا برو شتر شو و خار بخور!
چه سالهایی که گذشت چه سالهایی که در تنهایی و در غربت گذشت! همه سرابهای زندگیم را ای کاش ای کاش اشک می داشتم تا براین شوره زار بگریم! بگریم تا این کویر را این برهوت را سیراب کنم. می دانم که نمی شود ! می دانم که نمی توانم ! می دانم که حتی اگر می توانستم اشکهای شورم جز نمک بیشتر چیزی برایت به ارمغان نمی آورد! پس بر این بستر خشک با تنهائیت همبستر شو! ای بزک سال بز میری!
شب پر دلهره 23 خرداد
دوستانم تازه رفته اند. همه مطمئن از نتیجه شمارش آرا بودیم! دوست دیگری زنگ زد و گفت از سر صندوقها خبر رسیده که احمدی نژاد 65% آرا را از خود کرده!
بلافاصله بعد از او دوستم که از پیشم رفته بود زنگ زد و صدای نگرانش را که می لرزید شنیدم و پرسید شنیده ایی !!؟
آه شب سختی است! راستی دارد چه رویدادی رخ می دهد آیا در انتخابات دست کاری دارند می کنند!؟ خیلی بعید به نظر می رسد. بیا فرض کنیم که احمدی نژاد برنده شده است و تقلبی هم در کار نیست! خوب حالا چه حسی داری؟
حس خوبی ندارم از خودم خواهم پرسید چرا!؟ باز به کارخانه بر می گردم و جستجو می کنم که چرا کارگران به او رای می دهند! آیا دلیلش تنفر از هاشمی است؟
می دانم که جامعه در این انتخابات دو قطبی شده است و می دانستم که شانس احمدی نژاد کم نبود! اما خیلی بعید به نظر می رسید.
به هر حال اگر فرض کنیم انتخابات سالم بوده است برای خود چاره ایی نمی بینم و به انتخاب اکثریت احترام می گذارم. دوستم خیلی نگران بود و من نگرانش هستم. اما می خواهم به گویم که دوستان اگر به فرض سالم بودن انتخابات کسی انتخاب شود که کاندید مان نیست بهتر است شهامت پذیرش شکست را داشته باشیم و فراموش نکنیم که واقعیت بیشتر اوقات طعم تلخ و گزنده ایی دارد. بهتر است به جای افسوس از همین حالا برای 4 سال دیگر خیز برداریم! البته اگر امکان دور خیزی باشد!!!!

